شب - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
نیاز دارم شب باشه، بچهها بخوابن و من خسته و خوابآلود نباشم.. بشینم، فکر کنم، بنویسم، خوابم نبره..
مرز جنون - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
چای را با تو بنوشم، دلِ خون را چه کنم؟ بوسه بر من بزنی، بخت نگون را چه کنم؟ شعر را با تو بخوانم، سرِ سودایی چه؟ با تو همرقص شوم، بعد.. سکون را چه کنم؟ منِ تنهای دلآشوبِ به خاک افتاده دل زیبای توی آینهگون را چه کنم؟؟ گیرم آغوش گشایی و برم گردانی غمِ بالا زده تا مرز جنون را چه کنم؟ شب به شب مست شوم از...
وقتی تو رفتی - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
تو که رفتی، تا مدتی بهتزده بودم، تا اینکه جرات کردم و بلند شدم. روبهروی آینه ایستادم و رد پای رفتنت را به وضوح در صورتم دیدم. موهایم را سفت بستم و محض احتیاط بافتمش که باز نشود و انتهایش را (به جای دستهای تو) روی قلبم انداختم. ظرفها را شستم، خانه را جارو زدم و روی تهماندهی آدامسی که به فرش چسبیده بو...
طلوع - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
خورشید داره طلوع میکنه و من منظرهش رو از بهارخواب یه ویلا و از لابلای درختای دور و نزدیک تماشا میکنم. هوا یه جورایی سرده و نسیمی که روی تنم میدوئه من رو که با موهای خیس و لباس باز اینجا روی لبه دیوارچه بهارخواب نشستهام، به یه لرز خفیف خوشایند انداخته. گاه گاهی صدای کلاغ و خروس و سگ از دورتر میرسه و ...
آینه - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
جای جای دستهایم رد زخمهاییست که در نبودِ تو یادگارِ همیشگیِ تنم شدهاند زخمِ بریدن زخمِ زمین خوردن زخمِ سوختن زخمهایی که با هیچ دستبند طلاییِ زیبایی پوشانده نشدهاند و دردی به جای گذاشتهاند که با هیچ مرهمی التیام نمییابد و یادآورِ تلخِ ثانیههاییست که بیمعجزهی انگشتانت تباه شد با من بگو سرگرمیِ دستهای ...
دلتنگی - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
مثل چای داغی که میخورم و از هر جام که رد میشه میسوزونه، دلتنگیت از رگهام عبور میکنه و به تکتک سلولهام آتیش میریزه. با این حال من خودآزارم، این سوزش قلب و مغز استخون رو دوست دارم حتی اگه تا مرز لمس شدن انگشتهام و سست شدن پاهام پیش بره. اما انتظار.. آخ امان از انتظار.. انتظار کشیدنِ من برای تو، مثل ای...
دستخط تو - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
ماه یک سوی هلالش را به دست تو داده بود آنگاه همه چراغهای شهرها خاموش شدند درختان قد خم کردند و دریاها دیگر موج نزدند بزرگان دهکورههای اطراف خانه مادریام انگشتبهدهان مانده بودند پیروان ادیان دست به دعا برداشتند و دانشمندان که جادوی انگشتان تو را در قوانین هیچ علمی نخوانده بودند سراسیمه شدند من اما تن...
تو معجزه منی - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
كم أتمنى أن تكون هنا حین یقع خفقان قلبي بوضع مریع لترسم خط على جسدی بأصابعك الشافية تشق صدري و تضع و تأخذ ای ما تراه مناسبا كم أتمنى أن تكون هنا عندما عقدة من أعمق و أظلم نقطة من كياني تجد طريقها إلى عيني أنت فقط تشير بإلقاء نظرة تقراء اوراد و تعود كل شيء إلى مكانه حبيبي كل الأشياء المستحيلة في عالم...
وطن - تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 13:54
پیش از آنکه به دنیا بیایم، دختری عرب بودم از عشیرهای که مردانشان همه عاشق بودند و زنانشان همه شاعر. پدرم قهوهخانهای در وسط شهر داشت و همه مردم، مرا به نام "دختر دلّه به دست" میشناختند. صبح به صبح، دلّه در دست، روبهروی کافه پدر، سر خیابان میایستادم و قصههای عاشقانهای را که از مادرم یاد گرفته بودم برا...