خورشید داره طلوع میکنه و من منظرهش رو از بهارخواب یه ویلا و از لابلای درختای دور و نزدیک تماشا میکنم. هوا یه جورایی سرده و نسیمی که روی تنم میدوئه من رو که با موهای خیس و لباس باز اینجا روی لبه دیوارچه بهارخواب نشستهام، به یه لرز خفیف خوشایند انداخته. گاه گاهی صدای کلاغ و خروس و سگ از دورتر میرسه و مهمتر از اون، صدای آبیه که از استخر طبقه پایین میاد و مثل اینه که دریا بیخ گوشت در حال موج زدن باشه.
برچسب:
نویسنده: آتنا پورعلی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 13:54