خرید بک لینک
پیش از آنکه به دنیا بیایم، دختری عرب بودم از عشیرهای که مردانشان همه عاشق بودند و زنانشان همه شاعر. پدرم قهوهخانهای در وسط شهر داشت و همه مردم، مرا به نام "دختر دلّه به دست" میشناختند. صبح به صبح، دلّه در دست، روبهروی کافه پدر، سر خیابان میایستادم و قصههای عاشقانهای را که از مادرم یاد گرفته بودم برای عابرانی میگفتم که لحظاتی مهمانم میشدند. زندگی خوبی داشتم، تا اینکه به دنیا آمدم. وقتی به دنیا آمدم، پیراهن بلندی از حریر بنفش به تن داشتم و یک دلّه

برچسب: نویسنده: آتنا پورعلی تاريخ: سه شنبه 29 آذر 1401 ساعت: 13:54

صفحه بندی