مثل چای داغی که میخورم و از هر جام که رد میشه میسوزونه، دلتنگیت از رگهام عبور میکنه و به تکتک سلولهام آتیش میریزه. با این حال من خودآزارم، این سوزش قلب و مغز استخون رو دوست دارم حتی اگه تا مرز لمس شدن انگشتهام و سست شدن پاهام پیش بره. اما انتظار.. آخ امان از انتظار.. انتظار کشیدنِ من برای تو، مثل اینه که منتظر آبنبات چوبیهای بچگیهام باشم، اون هم وقتی که نه دیگه جایی هست که اونا رو بفروشه و نه پدری که اونا رو برام بخره..
برچسب:
نویسنده: آتنا پورعلی
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 13:54